تبلیغات
وب سایت روستای منامن www.manaman.ir - مطالب زندگی نامه شهیدا


سردار شهید علی نظرزاده

 

نام  :  علی

نام خانوادگی :   نظرزاده

نام پدر :  بابا

محل تولد : روستای منامین از توابع بخش خورش رستم

تاریخ تولد : 04 / 01 / 1344

تاریخ شهادت : 12 / 12 / 65

محل شهادت :  شلمچه کربلای 5

مسئولیت : فرمانده محور بهداری لشکر 31 عاشورا

زندگینامه


ادامه عکس+زندگینامه سردارغلی نظرزاده

طبقه بندی: زندگی نامه شهیدا،
برچسب های منامن: زندگینامه شهدا، زندگینامه شهدای منامن، زندگینامه سردار غلی نظرزاده منامن، شهدای منامن، عکس شهدای منامن، خاطرات شهدای منامن،
دنبالک ها: زندگینامه سردار غلی نظرزاده منامن،

تاریخ : پنجشنبه 11 بهمن 1397 | 10:30 ب.ظ | منامن نویسنده : مرتضی غلامی منامن | نظرات

 



به نام سراینده عشق ،که هر عشقی پیدا ز اوست

من به غیر از تو کسی یار نگیرم آری

 

همت آنست که الا تو نگیرد یاری
جج

می خواستم بدون مقدمه و بی حاشیه بروم به سر اصل مطلب، ولی بعض گلویم را فشرد، دلم لرزید، دستهایم سست گشت، قلم ایستاد و ورق رنگین نشد!

مگر می شود در این وادی عشق قدم نهاد قبل از اینکه ادای دین کرده باشی و حرمت را نگه نداشته باشی، ناچار سر تعظیم برآوردم اگر چه دلم لاف گفته باشد و قوة اصطکاک مانع حرکت قلم بوده باشد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه را باید شست.

واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد.

در این وادی خیلی ها لب تر کرده اند و قلم رانده اند و پا پیش گذاشته اند و درونها را خالی کرده و ورق های سفید و براق را پر کرده اند و بدین طریق ادای دین نموده و به سر منزلش سوق داده اند.

اکنون ما نیز بر حسب وظیفه و به دلیل تهی بودن اندرونی، خود را به دل سپردیم و اشک چشم و دَمِش نفس، تا یارای قلم باشند و آنرا به حرکت وادارند، بلکه داشته های دل را از جوهره اش بیافشاند.

گویا در عالم عرفانی سیر می کنند و دل را می ترکانند و چشمها را می شکافند و لبها را می جنبانند.

دم دمای صبح بود که قلم را به خدا سپردیم و یا علی گویان وارد ساحل زیبای عشق و شهادت شدیم تا شاید در صفای صبحگاهی قطره ای از عطر دل انگیزش را در مشاممان بیابیم.

زبان در کمال لکنت، قلم در نهایت سکون، دل در اوج تاریکی و مغز در آستانه خموشی با هم پیمان اخوت بستند تا حق مطلب را ادا کرده باشند، ولی چه راه سخت و طاقت فرسای است و چه مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخی برای ماها.

قصه را کوتاه کنیم و به خانه کوچک و محقر با حیاطی نسبتاً بزرگ مرحوم حبیب اله معصومی (که مردی با خدا و اهل مسجد و عبادت بود) برویم. زندگی فقیرانه و بخور و نمیری که سر چند تا بچه قد و نیم قد را می چرخاند.

مرحوم خانم گل سلیمانی همسر حبیب اله دوشا دوش او در معاش خانه آستین بلند کرده بود تا شکم و عقل این بچه ها را پرورش دهند، کارشان کشاورزی در چند قطعه زمین و دامداری (چند رأس گوسفند و بز و گاو) که مایحتاج شان را تامین می کرد.

ماه آخر بهار بود، خرداد ماه، آفتاب داشت گرمایش را به رخ زمین و زمینیان می کشاند و زمین داشت با سرسبزی و عطر گلهایش به افلاک فخر می فروخت، در این هیاهو منامین در دل کوههای سر به فلک کشیده و دشت های پر بارش، زیبایی و عطرش را برای بازدید عموم به نمایش گذاشته بود و دل هر رهگذری را می ربود.



ادامه زندگینامه شهید علی معصومی

طبقه بندی: زندگی نامه شهیدا،
برچسب های منامن: زندگینامه شهید علی معصومی منامن، زندگینامه شهدای منامن، شهدای منامن، عکس شهدای منامن، سایت منامن، www.manaman.ir، شهدای حلحال،
دنبالک ها: زندگینامه شهید غلی معصومی منامن،

تاریخ : چهارشنبه 26 دی 1397 | 12:31 ق.ظ | منامن نویسنده : مرتضی غلامی منامن | نظرات

زندگینامه شهید سالار بابایی منامن

نمی دانم چرا زمانی که همه سعی دارند شهدا را از یاد ببرند!

تازه دل من دلتنگ تر از همیشه می شود1

چرا؟ من فکر می کنم آنها هر روز مرا صدا می زنند

نمی دانم چرا هر روز درمقابل آنها احساس وظیفه می کنم

چرا قلمم هر روز به نام آنها و به یاد آنها می چرخد

هر جه از دنیا، از دور و برم و از همه چی دور می شود و فقط و فقط به یاد آنهاست

نمی دانم چرا نمی توانم مثل چیزهای دیگر از آنها دور شوم و مثل کسای دیگر از آنها دور نه بلکه سرد بشوم

نمی دانم چرا با یاد آنها، و حتی با اسم شهید و شهادت می آید دلم غریبانه می گرید

نمی دانم چرا وقتی قلمم راه می رود چشمانم پر از اشک می شود

نمی دانم چرا امیدم، آینده ام به آنها ختم می شود

نمی دانم چرا؟ زمانهایی، وقتهای زیادی با انها قهر می کنم ولی باز چشمان و قللمم دنبال آنها می دود

نمی دانم، نه راه آنها را می روم، نه دنباله روشان هستم، و نه اینکارها از دست من بر می آید

ولی چرا قلم همیشه کچ می کند به طرف آنها

چرا قلم در راه آنها و پشت سر انها بدون نیاز به دل هلهله می کند و قصد رمیدن می کند

نمی دانم دلم تنگ غروب است یا تنگ صبح و آفتاب

غریبانه دل به سوی آنها می تکاند، با همه و همه کس قهرم، ولی گویا اینها ول کن نیستند

با اینکه آنها را مقصر می دانم ولی آنها به من لبخند می زنند

با اینکه آنها را مایه تباهی میدانم و آنها باز مرا می خوانند

با اینکه آنها را سخت کننده زندگی می دانم ولی آنها تبسم می کنند

با اینکه آنها را ناسزا می دهم ولی آنها دعا می خوانند

با اینکه با آنها قهرم ولی آنها سرود آشتی سر می دهند

با اینکه در را به روی آنها می بندم ولی آنها از پشت بام صدایم می کنند

با اینکه آنها را خطا کار می دانم ولی آنها با روی باز مرا می طلبند

با اینکه آنها را مرده می انگارم ولی آنها مرا نوازش می کنند

با اینکه آنها را دیوانه می پندارم ولی ولی آنها مرا به شوق می آورند

گویا آنها سرسبزی و بهاری و شکوفه سازند

گویا ما برگ ریزان و خزان و در همیم

گویا آنها ترانه می سرایند و ما غمنامه

گویا آنها آواز جاودانگی سر می دهند و ما پایان خط

گویا آنها به بالاها رفته اند و ما اندر خم یک کوچه ایم

عقل و دل را به قلم می سپاریم تا از غنچه ای بسراید که در فصل شگفتنش گلاب گشت و عطرش را به ما ارمغان داد،

اگر چه مشام ما هرگز یارای شمیمشان نشده و نخواهد شد.

قطره، قطره قدم بر می داریم و کوله بار قلم را زین کرده هرگز تا لاک پشت وار سوی شمیم گسیل شده، باشد که حق به دل پینه بسته ما نظری نموده تا بلکه از برکت و نظرگاه این قوم بی ادعا شفاعتی یابیم

یکی بود و یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود،


ادامه زندگینامه شهید سالار

طبقه بندی: زندگی نامه شهیدا،
برچسب های منامن: زندگینامه شهید سالار بابایی منامن، زندگینامه شهدای منامن، شهدای منامن،
دنبالک ها: زندگینامه شهید سالاربابایی منامن،

تاریخ : دوشنبه 24 دی 1397 | 11:14 ب.ظ | منامن نویسنده : مرتضی غلامی منامن | نظرات


 

نمی دانم چرا زمانی که همه سعی دارند شهدا را از یاد ببرند!

تازه دل من دلتنگ تر از همیشه می شود1

چرا؟ من فکر می کنم آنها هر روز مرا صدا می زنند

نمی دانم چرا هر روز درمقابل آنها احساس وظیفه می کنم

چرا قلمم هر روز به نام آنها و به یاد آنها می چرخد

هر جه از دنیا، از دور و برم و از همه چی دور می شود و فقط و فقط به یاد آنهاست

نمی دانم چرا نمی توانم مثل چیزهای دیگر از آنها دور شوم و مثل کسای دیگر از آنها دور نه بلکه سرد بشوم

نمی دانم چرا با یاد آنها، و حتی با اسم شهید و شهادت می آید دلم غریبانه می گرید

نمی دانم چرا وقتی قلمم راه می رود چشمانم پر از اشک می شود

نمی دانم چرا امیدم، آینده ام به آنها ختم می شود

نمی دانم چرا؟ زمانهایی، وقتهای زیادی با انها قهر می کنم ولی باز چشمان و قللمم دنبال آنها می دود

نمی دانم، نه راه آنها را می روم، نه دنباله روشان هستم، و نه اینکارها از دست من بر می آید

ولی چرا قلم همیشه کچ می کند به طرف آنها

چرا قلم در راه آنها و پشت سر انها بدون نیاز به دل هلهله می کند و قصد رمیدن می کند

نمی دانم دلم تنگ غروب است یا تنگ صبح و آفتاب

غریبانه دل به سوی آنها می تکاند، با همه و همه کس قهرم، ولی گویا اینها ول کن نیستند

با اینکه آنها را مقصر می دانم ولی آنها به من لبخند می زنند

با اینکه آنها را مایه تباهی میدانم و آنها باز مرا می خوانند

با اینکه آنها را سخت کننده زندگی می دانم ولی آنها تبسم می کنند

با اینکه آنها را ناسزا می دهم ولی آنها دعا می خوانند

با اینکه با آنها قهرم ولی آنها سرود آشتی سر می دهند

با اینکه در را به روی آنها می بندم ولی آنها از پشت بام صدایم می کنند

با اینکه آنها را خطا کار می دانم ولی آنها با روی باز مرا می طلبند

با اینکه آنها را مرده می انگارم ولی آنها مرا نوازش می کنند

با اینکه آنها را دیوانه می پندارم ولی ولی آنها مرا به شوق می آورند

گویا آنها سرسبزی و بهاری و شکوفه سازند

گویا ما برگ ریزان و خزان و در همیم

گویا آنها ترانه می سرایند و ما غمنامه

گویا آنها آواز جاودانگی سر می دهند و ما پایان خط

گویا آنها به بالاها رفته اند و ما اندر خم یک کوچه ایم


ادامه وصیت نامه لطفآ کلیک کنید

طبقه بندی: زندگی نامه شهیدا،
برچسب های منامن: زندگینامه شهدای منامن، شهدای منامن، مذهبی منامن، محرم منامن، عزاداری منامن، مراسم منامن، درگذشتگان منامن،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 03:36 ب.ظ | منامن نویسنده : مرتضی غلامی منامن | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.

کد لوگو حمایتی ماه محرم


کد لوگو حمایتی ماه محرم