بنام یاد یاران، یاری که زیباتر از یاران بود

بیاد اوان کودکی و نوجوانی، بیاد دوران جوانی و پیری، بیاد جوانان پرپرشده، بیاد پرندگان آشنای خونین بال، بیاد غنچه هایی که بخاطر نوگلهای بهاری هرگز شکفته نشدند، بیاد نوجوانانی که بخاطر باروری هم سن و سالانش هرگز روی جوانی را ندیدند، بیاد داماهایی که بسبب صفا و عشق عروسان لباس عروسی را به خونشان آغشته کردند، بیا نخلستانها و نیزارهاف بیاد نهنگها و باتلاقها، بیاد دشتها و بیابانها، بیاد نانهای خوشکیده و گرسنگیها و عشقها، بیاد نوای دلنشین «با نوای کاروان»، بیاد پرستوهای مهاجر، بیاد سیدها و حاجی ها، بیاد همتها و باکتریها، بیاد گمنامان و فولاد مردان، بیاد آنروزها و آن عصرها، بیاد آن صبح دمان و شامگاهان، بیاد چشمان اشک آلود مادران و قدهای خمیده پدران، بیاد جعبه های خالی و پر از خاک و استخوان، بیاد پلاکهای غبار گرفته، بیاد قابقها و لنجهای شکسته، بیاد خستگیها و بی خوابی ها، بیا تلگرافها و بی سیمها، بیاد یاد یاران به خون آغشته و بیاد غربت جبهه ها، بیاد گلوله ها و خمپاره ها، بیاد تانک و نفربرها، بیاد فلاسک های خالی از آب، بیاد لباسهای خاکی و خونی، بیاد نی ها و نی لبک ها،

آری قدم بر می داریم و با یاد آنها خوب درس عبرت گرفته ایم و راهمان را طی می کنیم.

آری قدم بر می داریم و با غرور و تکبر راه می رویم و کوچه و پس کوچه ها را در می نوردیم.

آری قدم بر می داریم و دهان باز می کنیم و پشت تریبونها به خطابه هایمان فخر می فروشیم.

آری قدم بر می داریم و پشت میزها لم می دهیم و به دیگران پرخاشگری می کنیم.

آری قدم بر می داریم و دیگران را لاابالی و بی منطق و خودمان را اصیل و منطقی قلمداد می کنیم.

آری قدم بر می داریم و مخالفان را بی مغز و تهی و خودمان را عالم دهر می نامیم.

آری قدم بر می داریم و ریا را مایه فخر و ربا را مایه ثروت خود انتخاب می کنیم.

آری قدم بر می داریم تا زیر پای همدیگ را خالی کنیم.

آری قدم بر می داریم تا قلاده بندگی آدمهای کوچک به گردن بیاویزیم.

آری قدم بر می داریم تا خودمان را قیم دیگران بدانیم.

آری قدم بر می داریم تا . . .

آری ما پا می نهیم، جای پای آن دلیر مردانی که بخاطر آینده ما خودشان را قربانی کردند.

آری رفتار آنها با دشمنان بهتر از رفتار ما با دوستان بود.

آری گویا ما یادمان رفته که جای آنها را در پشت میزها پر کرده ایم که اینچنین بال در آورده ایم.

آری برای ترقی، ریا و بندگی و تزویر را پلکان خود قرار داده ایم.

آری، آری، آری گویا آنها اصلاً نبوده اند و گویی آنها در این دیار زندگی نمی کردند.

نمی دانم چگونه بگویم، آیا کوچه و پس کوچه ها عوض شده، آیا خاکها و گرد و غبار محله ها عوض شده، آیا رنگ و بوی شهرها و روستاها تغییر یافته، یا اینکه آدمها رنگارنگ شده اند.

چرا روزی عشق و دوستی، صفا و صمیمیت، امانت و دیانت، شجاعت و شهادت بود ولی روزگار ما!

ولی حالا چی، دشمنی و شکایت، خیانت و شقاوت، بندگی و ریا حرف اول را می زند.

چرا؟

گویا آنها وظیفه شان بود که از ما دفاع کنند، و وظیفه آنها بود که سپر بلای ما شوند،

تو گویی حقشان بود که سر به نیست شوند!

چرا! آیا آنها حق زندگی نداشتند، آیا آنها زنده بودن و زیستن را دوست نداشتند، چند نفر راه آنها می رود!

سخن این نیست که راه شهادت انتخاب شود و خود را به آب و آتش زد بلکه منظور این است که مثل آنها زندگی کنیم حتی برای یک روز هم شده!

گویا همه چیز و همه کس از یاد رفته، گویا یادمان رفته که آن سینه ها بود که ما را از خطر حجمه های سنگینتر دشمن نجات داد.

گویا ما از اول برای خود کسی بودیم و هستیم، و با جرأت و همت و تلاش خود به مقامی رسیده ایم!

آیا تا بحال فکر کرده ایم که، اگر آنها باقی می ماندند جای ماها کجا بود!

اگر آنها بودند، برای رسیدن به صندلی مجلس باز رقابت ثروت بود و جسارت.

آیا باز صاحبان اصلی مجلس در خانه می نشستند و سرمایه داران، قانون نگهداری پولشان را تصویب می کردند!

آیا باز اصلحترین و مردمی ترین مردم کسی بود که پول بیشتری داشت و خانه و ماشین آنچنانی!