تبلیغات
سایت منامنwww.manaman.ir
photo #1
photo #2
photo #3
photo #4
photo #5
photo #6
photo #7
photo #1
photo #2
photo #3
photo #4
photo #5
photo #6
photo #7
photo #4
photo #5
photo #6
photo #7
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
Sunset on Koh Phangan island
Shortly before sunset
Good sculpture on Koh Samui island
That is such cute barmaid you can see here
  • شماره تماس 09373666003
  • فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را حضور تمام شیعیان جهان تعزیت و تسلیت عرض می نماییم....ایران نقش
  • اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
  • لطفا جمله های مورد نظر خودتان را جایگزین بفرمایید.
  • می توانید به تعداد جمله ها اضافه نموده و یا تعداد جمله های مورد نظر را کمتر نمایید.
  • همچنین طولانی بودن جملات در این بخش محدودیتی نداشته و اسکرول مربوطه بصورت خودکار جملات را بگردش خواهد گذاشت.

لیست تماتم مطالب منامن

  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ

    نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید
    (نزهه الناظر،ص 81)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب

    جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.
    (تحف العقول ، ص 247)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    فَإنی لا أَرَی المَوتَ إلَّا السَّعادَةَ وَ الحَیاة مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرماًی

    به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.
    (تحف العقول ، ص 245)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    مُجالَسَةِ أهلِ الدِنَاءَة شَر، وَ مُجَالَسَةِ أَهلِ الفُسُوقِ ریبَة

    همنشینی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار است
    (بحارالانوار، ج75، ص 122)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا

    کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت
    (مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69) (بحار الانوار، ج 44، ص 192 )
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    من دلائل العالم إنتقادة لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.

    از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .
    (بحارالانوار،ج75،ص119)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَةِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ

    آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.
    (الکافی،ج2،ص373)(الکافی،ج4،ص117)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ

    بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است
    (التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسکری علیه السلام ص309)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق

    رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.
    (بحارالانوار،ج 44،ص383)
  • امام حسین علیه السلام فرمودند:

    أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة

    هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.
    (کشف الغمة فی معرفة الائمه ج 2،ص 33)
جعبه حدیث


کدهای آهنگ مورد نظرتان را جایگزین نمایید

Read fullscreen

آخرین مطالب منامن

Recent Posts

موضوع مطالب منامن

Blog Categories

آرشیو مطالب منامن

Montly Archive

حدیث از امام حسین (ع)

Words of Imam Hussein

لحظه شمار

calendar

نویسندگان وب سایت منامن

Authors in this site

نوای سایت

site song - ali akbari

لینکهای مفیدمنامن

زیبائیهای پرواز 

خردسالترین شهید روستای منامین

شهید بهار علی غلامی

به نام نامی  او كه ،هر چه هست از  اوست

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

 

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

بیائیم دلهایمان را به هم نزدیك كنیم و شهداء را كه قلب تاریخ اند، رهنمای جوانان  ، سرو قامتان ملت، ایثارگران كشور، ثابت قدمان انسانیت ، لبیگ گویان عشق، شعرسرایان زاهد ، جانفشانان شمع، میعادگاه عاشقان، آئینه دوستان، خریداران رضوان، ناموران عدالت، زمزمه كنان صداقت، عطر گستران روحها، بلندپروازان معرفت، رهروان دیانت، شافیان جزاء و عافیت گردان شفا را بیابیم.

بیائیم یك آن هم كه شده ، به آن دوران، آن سرزمین، آن دیار، آن راستقامتان،آن ره پیشگان، سبقت گیران، مشوقین و منتظرین بیاندیشیم.

بیائیم، آئینه دلمان، سكوت وجدانمان، تجسم چشمانان، بلندای صدایمان، اوج تفكرمان، دیوانگی عشقمان، شیدای تعقلمان، صفای صداقتمان و تبسم لبانمان را به هم بدوزیم.

بیائیم، لحظه لحظه های دفاع، قطره قطره های خون، تشنه و گرسنگی ها را نظر كنیم.

بیائیم، اوج ، شكوه، ركوع، سجود و نیایش ها را نظاره كنیم.

بیائیم، عزت، جبروت، منزلت و شوكت را بنگریم.

بیائیم، نی و نی لبك و نیزارها را آبیاری كنیم.

بیائیم، باتلاق، لنج، تنگه و گودالها را تماشا كنیم.

بیائیم، موشك، نارنجك، تفنگ،  خمپاره، توپ و تانك ها را تجسم كنیم.

بیائیم، كلاه خود را قاضی كنیم!

آری، ما در برابر تاریخ ، دین، وطن، خاك و شهداء مسئولیم.

آری، ما در برابر گذشته و آینده مسئولیم.

 آری، ما در برابر فرزندان مسئولیم!

آری، سخت است قلم راندن در وادی شهید و شهادت، چرا كه زبان از بیان اوصاف شهداء قاصر است و زبون.

ولی چاره ای نیست ادای تكلیف است كه خود را بسپاریم دست قلم تا ورقهای سفید و براق را خط خطی كند و از آنها براقی و شفافیت و صافی را بگیرد.

بر ما تكلیف شده كه چند خطی درباره خردسالترین شهید روستای منامین بنویسیم.

 

ای كارگشای هر چه هستند

 

نام توكلید هرچه هستند

 

بعلت كمی سن شهید بهار علی غلامی جمع آوری اسناد و مدارك واقعاً مشكل بود، لیكن ما را بر آن داشت كه سوابق پروند ه شهید را بررسی كنیم و از اقوام و دوستان و نزدیكانش پرس و جو كنیم.

ما بر آن نیم كه دوران كوتاه 16 ساله عمر پر بركت شهید را به هفت بخش تقسیم كنیم.

1- تولد

2- وضعیت
اقتصادی خانواده و اوان كودكی

3- دوران  ابتدایی و راهنمایی

4- مرحله اعزام به جبهه

5- مرخصی

6- اردوگاه جبهه و شهادت

7- پس از شهادت

تولد

روزی از  روزهای گرم تابستان 1350  (در روستای منامین از توابع بخش خورش رستم خلخال)، دم دمای صبح بود هنوز از روشنایی و گرمای آفتاب سوزان هفدهم تیر ماه خبری نبود كه خانه كوچك فتحعلی غلامی  با تولد فرزند دومش روشن شد  و خانه را پر از شور و شعب نمود و طبق آداب و رسوم محلی با اذان و اقامه در گوش راست و چپش، نام بالنده و پرمعنایی بر وی گزیدند و بر گوشش نجوا كردند نام زیبا و پر بركت  بهار علی، كه خود گویای همه چیز است.

ولی در خانواده و محله و روستا همه او را  بنام شهریار صدا می كردند.

وضعیت اقتصادی خانواده و اوان كودكی

پدر بزرگوارش كارگر بود، و گهگاهی تراكتور می راند و در چند تكه زمین كوچك كه با مشكل می توانست مایحتاج یكسالشان را تامین كند كار می كرد.

ولی منزلشان جزء معدود خانه های روستا، دو طبقه بود كه طبقه دوم را برای كمك خرجی به معلمانی غیر بومی اجاره می دادند.

یك خانواده ای تقریباً پر جمعیت بودند 4 برادر و 2 خواهر.

بهار علی چون در یك خانواده مذهبی بزرگ می شد، با یا علی بلند می شد و با یا علی زندگی می كرد و از كودكی اذان می گفت و قرآن تلاوت می نمود.

شهریار هنوز شیرینی طعم حضور پدر را درك نكرده بود كه او را از دست داد و در نهمین سال زندگیش  (اوج انس كودك با پدر) یتیم شد.

در روستاها رسم بر این است كه بچه پسر تا پا به رفتن به كوچه و محله می گذارد، می فرستند به چرای بره ها و یا در كنار بزرگترها به جمع كردن سمبلهای افتاده از دست داس و دروگر، مخصوصاً در خانواده هایی كه فرزندان زیادی هست، هر كدام را بر اساس سن و قد و توانایی به كاری می گماردند.

شهریار هم جزو بچه های آرام و سربزیر و حرف شنوایی بود، از زمانی كه هنوز زورش به گوسفندان نمی رسید، طبق نیاز و كار روستا، خانواده او را برای چراندن گاو و گوسفند به صحرا فرستادند و چوپانی می كرد.

تو کجایی تا شوم من چاکرت           چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستک بوسم بمالم پایکت              وقت خواب آید بروبم جایکت

و همیشه در كارهای كشاورزی و دامداری به خانواده اش كمك می كرد.

دوران  ابتدایی و راهنمایی

شهریار مثل بچه ها روز اول مدرسه رفتن را جشن گرفت و چون همسایه مدرسه بودند زودتر از دیگر بچه های اولی، دم در مدرسه را گرفت و منتطر اولین صدای زنگ مدرسه شد، آنروز یك روز بیاد مادنی و شادی برای او بود.

آنروزها مدرسه روستا دو شیفته بود سه ساعت صبح و دو ساعت بعد از ظهر كلاسها دایر بود، وقتی مدرسه  تعطیل می شد به كمك مادرش برای رسیدگی به حیوانات می رفت و تابستانها هم برای كمك خرجی خانواده حیوانات دیگران را برای چرا به صحرا می بردند.

دوران ابتدایی را در دبستان آیت الله كاشانی روستا سپری كرد.

و بعلت وضعیت پایین اقتصادی خانواده برای ادامه تحصیل (دوره راهنمایی) در شبانه روزی ایثار خلخال ثبت نام كردند.سال اول و دوم راهنمایی را با موفقیت به پایان رساند.

سال سوم راهنمایی بود كه همهمه ای دل ایشان را بهم ریخت، گویا نجوای آهنگران هر كه دارد هوس كربلا بسم الله و ترنم آهنگران:

ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش   بهر نبرد بی امان آماده باش آماده باش

بر دل ایشان نفوذ كرده، گویا صدای آهنگران، زمزمه ملائك آسمان را می داد، پیام معشوق را سر می داد، نوای عشق را می نواخت، بوی بهشت را به مشام می آورد، ترنم وصال یار را می داد، رمز و راز افلاك را به رشته تحریر می آورد، عبار دلها را صیقل می داد، گوشها را نوازش می كرد و گویا بلبلان سرمست را به بلبلستان فرا می خواند.

و گویا غوغایی در دل او رخ داده، گویا كبوتر نفسش رخصت رفتن گرفته، گویا عجل به سراغش آمده،و كوس اناالحق می زند و پای ماندن ندارد.

طوری كه همكلاسی هایشان تعریف می كردند در این سال او خیلی عوض شده بود، دلش به درس و مشق نمی رفت، همیشه بهانه جبهه می گرفت، خودش را به این پایگاه و به آن بسیج می زد و هر موقع به گوشش می رسید كه در جایی برای جبهه ثبت نام می كنند به آنجا سرك می كشید و هر دفعه جواب نه می شنید، با آمدن هر شهیدی زخم دل او بیداد می كرد، طوری كه دوستان بیاد می آورند روز تشییع شهید ركابعلی نظرزاده (شهید نام آور روستا) اعلام كرد كه من هم رفتنی هستم و مطمئناً من هم شهید می شوم.

یكبار با یك كاروانی خودش را تا دزفول رساند ولی یكی از آشنایانش به زور به بهانه كمی سن و سالش او را به خانه آورده بود.

آری، آنروزها عالمی داشت برای خودش ، گویی هاتف غیبی براش پیغام آورده بود، گویی ملائك دم گوشش نجوا كرده بودند، یا نمی دانم شاید در رویا و شاید برایش وحی آمده بود.

دیگر كسی جرأت نداشت جلودارش شود، آه در بساط نداشت. بسا كه نامش در سیاهه آسمانی نگاشته شده است.

مرحله اعزام به جبهه

برای جبهه رفتن خیلی تلاش و تقلا می كرد، به هر كه به ذهنش می رسید (از مسئول پایگاه گرفته تا مسئول سپاه خلخال) اسرار می كرد تا برای ثبت نام و اعزام به جبهه او را كمك كنندو واسطه ای شوند تا او عازم جبهه شود ولی بعلت كمی سن و سالش و كوتاهی قدش هیچ كس قبول نمی كرد، همه می گفتند الان موقع درس خوانده توست، برای جبهه رفتن وقت زیاد است، ولی خودش معتقد بود كه :

صد كتاب ار هست جز یك باب نیست                صد جهت را قصد جز محراب نیست

تا اینكه روزی بفكرش رسید كه بصورت مخفیانه بدون ثبت نام عازم  شود، بالاخره نقشه اش گرفت و با اتوس كاروان، عازم اردبیل شدند و در پادگان شهید پیرزاده آموزش نظامی را به پایان بردند و چند روزی به مرخصی آمدند.

تنها نوشته ای كه از دوران جبهه داشته ، زمان آموزش بوده كه به پسر عموی خود (نعمت غلامی) نوشته كه پاره از آن را در اینجا می آوریم

شهریار بعد از سلام و احوال پرسی و توصیه پسر عموی خود برای رفتن به جبهه، نوشته :

به مادرم بگو گه از من راضی باشد، چرا كه بدون اجازه او آمدم، برای امام خمینی و رئیس جمهور دعا كنید، درسم را در جبهه می خوانم :

من بسیجی هستم و جان را كنم فدای دوست

 

تا نگوید كس كه چون ناخوانده مهمان آمدم

من خود را یاور مهدی بدانم بهر جنگ

 

سر به حكم نایب بر حق ایشان آمدم

بهترین دعای من این است كه :

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

خدایا امام را حفظ كن، آقای خامنه ای را حفظ كن.

خدایا من غیر از جانم و بهتر از جانم چیزی ندارم كه فدای امام خمینی كنم، چون من به خاطر امام حسین(ع) و حفظ انقلاب و اسلام و به خاطر امام به جبهه آمدم من آمدم كه دشمنان ایران را نابود كنم، اگر شهید شدم افتخار می كنم و آرزویم آن بود.

مرخصی

مرخصی تمام شد، وقت رفتن شددیگر زهرش ریخته بود، دیگر بهانه نمی گرفت ، دیگر خجالتی نبود، این ور و آن ور نمی چرخید، دیگر رودربایستی نداشت، دیگر مجبور نبود قائمكی و بدون اجازه برود.

آمده بود از مادر رخصت بگیرد، آمده  بود  بگوید تا می توانی مرا تماشا كن، آمده  بود  بگوید دیگر بریده، دیگر سیر شده، دیگر نای ماندن ندارد،  آمده  بود  بگوید كسی منتطر او است، كسی دلواپس او است، گویا آمده بود حلالیت بگیرد، گویا آمده بود ما را بیدار كند، گویا آمده بود ما را عاشق خود كند و برای همیشه برود.

گویا ماموریت داشت كه فقط یك چیزی بگوید، فقط می خواست یك زمزمه، یك شعر، یك سرود و یك حرف را اثبات كند كه خدا منتظرم هست.

موفع خداحافظی به مادر سفارش می كرد، وقتی جنازه مرا آوردند، از  میهمانان پذیرایی كنید، شاید آنها خسته باشند و گرسنه و تشنه باشند. و خاطره ای از تشییع جنازه  شهیدی گفت كه از مدرسه شبانه روزی به تشییع جنازه شیهدی رفته بودیم كه مادر شهید از ما پذیرایی كرد و برای تو راهیمان نان و پنیر و میوه گذاشت.

مادر سنگینی قدمها، از نگاهها و از رفتارهایش چیزهایی را حس می كرد ولی سعی می كرد به دلش بد راه ندهد.

مادر داشت بدرقه اش می كرد، دنبالش آب ریخت كه پسر م انشاء الله كه زود بر می گردی،
اردوگاه جبهه و شهادت

 

اندر آ مادر كه من اینجا خوشم

 

گر چه در صورت میان آتشم

 

 

اندر آ مادر ببین برهان حق 

 

تا به ببینی عشرت خاصان حق

 

 

اندر آ مادر به حق مادری  

 

ببین كه این آذر ندارد، آذری 

 

همراه لشكر 31 عاشورا عازم سردشت شدند.

او خودش همه چیز را می دانست، می دانست برای چه چیزی رفته ، و در كجا قرار دارد، هرچیزی از دستش می آمد، انجام می داد.

یك و نیم ماهی از رفتنشان گذشته بود كه در پانزدهم مرداد ماه هزار و سیصد و شصت و شش، لحظه ای درگیری با سربازان رژیم بعثی سر گرفت، همه در حال مبارزه و تكاپو، یكی با نارنجك، یكی با آرپی چی، یكی با تفنگ ، یكی با توپ و دیگری با تانك، همه سرگرم جنگ بودند، یكباره تیری پیشانی شهریار را شكافت.

نه نه تیر نبود، لبان خدا بود، چشم اشارت خدابود.

گرم و گرم بود به گرمای حضور دوست!

چه دیدار زیبائی، چه بوسه آبداری، چه میهمانی گرمی.

آری، خدا بود، خندان خندان به پیشوازم آمده بود.

آری، دیدم او بود كه نظاره می كرد و پیشانیم را می بوسید.

 چه لحظه بود! چه تماشاگهی بود! چه ترنمی بود!

چه استقبالی و چه پیشوازی!

وقت اذان بود و نماز اول وقت، او مُهر را بر پیشانیم نهاد و دنباله نماز را خودش سرود، نمازی كه بدون ركوع بود و بجای پیشانی با پشت سر سجده بر سجدگاه ربوبی گذاشتم.

آری، دوست داشت كه رو به آسمان باشم.

آری، دوست داشت زیبایی آسمان را ببینم.

آری، دوست داشت روشنایی آسمان را بنگرم.

نه نه! آسمان نبود چرا كه چشمهایم را خون گرفته بود، پس شك نكن خود خدایش بود!

از پشت كوهها صدای شهریار خوش آمدی، صحرای سردشت را پر كرده بود!

چه استقبالی، چه سرودی، چه نجوا و چه عطری.

بر پیشانیم بوسه زد، تا روحم از جای مُهر نماز به پرواز در آید.

بر پیشانیم  بوسه زد، تا تپیدن قلبم را تماشا كند.

بر پیشانیم بوسه زد، تا خون چشمهایم را بگیرد و چیزی را جزء خودش نبینم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا با لرزش دست و پا در مقابلش برقصم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا لی لی كنان بسویش تاتی كنم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا جای مُهر بر پیشانیم حك شود.

بر پیشانیم بوسه زد، تا عاشق به معشوقش برسد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا انتظار به پایان برسد و وصل محقق یابد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا مرا بغل بگیرد.

بر پیشانیم بوسه زد، تا میهمانیم كند.

بر پیشانیم بوسه زد، تا جام می از دستش بنوشم.

بر پیشانیم بوسه زد، تا به پشت زمین خوردنم را احساس نكنم.

برایش رقصیدم، قلبم برایش به تپش افتاد، چشمهایم برایش گریست، لبانم برایش خندید، روحم برایش بال زد، بغلم كرد، نوازشم كرد و آرام گرفتم.

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

 

آب مست و باد مست و خاك مست و نار مست 

حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس 

 

روح مست و عقل مست و خاك مست اسرار مست 

رو تو جباری رها كن خاك شو تا بنگری

 

ذره ذره خاك را از خالق جبار مست

 پس از شهادت

مادر هر روز موقع اذان رو به قبله می ایستاد و برای پسرش دعا می كرد، با خود و خدای خود راز و نیاز می كرد، سر نماز برایش دعا می كرد.

هر روز از دمیدن صبح تا غروب آفتاب منتظر صدای در بود كه پسركم از جبهه برمی گردد، برایم از جنگیدنش  ، رشادتش و نابودی دشمن تعریف می كند.

و شبها تا صبح در خواب در زدن و سلام كردن پسرش را می دید، در رویا عروسی و نوه هایش را در ذهنش می پروراند.

روزی در خواب می بیند كه در مسجد است، یكدفعه سقف مسجد باز می شود و یك گهواره می آید پاییم و به او می گویند كه پسرت را بگذار داخل گهواره و او هم همین كار را می كند.

در خواب دیگری می بیند كه شهریار او را به حیاطی بزرگ برده كه پر از میوه است و توی آن میوه های یك انار چید و به من داد و بعد گفت كه برو و این انار را با خودت ببر.

با این روزها و شبها به سختی تا می كرد ولی امیدش را از دست نداده بود و هر آن منتظر در زدن شهریارش بود.

روزی در شان به صدا در آمد، زهرم تركید و قلبم لرزید، خدایا شهریار من آمده، بچه ها زود بلند شوید و بروید در را باز كنید و ببینید كیست در را می زند، بچه ها بدو بدو رفتند تا در را باز كنند، ولی دیدم خیلی زود برگشتند، گفتند مسئول پایگاه با تو كار دارد،
دلم ریخت، خدایا با من چكار دارند، نتوانستم از جایم بلند شوم، دیگر نای رفتن نداشتم، با خودم هزاران فكر و خیال! خدایا نكند كه . . .

رفتم دم در، گفتند باید بریم خلخال ، شهریار زخمی شده، چشمهایم امانم نداد، دلم آشفته شد، زبانم بند آمد، زود چادرم را برداشتم و جلو مسجد (كه دیوار به دیوار خانه بود)  آمدم، دیدم ماشین سپاه با چند نفر برادر سپاهی كه آنجا منتظرم بودند، گفتم!
بگویید چی شده، حتماً شهریارم شهید شده، گفتند نه! فقط زخمی شده، با ماشین سپاه آمدیم خلخال.

رفتیم بنیاد شهید خلخال، جایی كه چند تا جعبه در آنجا بود، آنجا بود كه گفتند شهریارت، تاج سرت، نازنین پسرت و بهار علی شهید شده است، جعبه ای را از میان جعبه ها نشانم دادند و گفتند این شهریار توست، این بهارِ علی است، بغلش كردم، نازش كردم، برایش لالایی خواندم، اشك شوق چشمانم را گرفته بود، بغض گلویم را می فشرد، زبانم بند آمده بود.

تازه یادم می آمد كه شهریا موقع خداحافظی چه می گفت، تازه می فهمیدم آن قدم برداشتنهایش، آن نگاههایش، آن خداحافظیش برای چه بوده است.

ولی حیف كه آن حرفها، آن رفتارها، آن نگاهها و آن برخوردها را لمس نكردیم، نیافتیم،
نفهمیدیم.

جنازه شهید از خلخال با عزت و عظمت تمام به سوی منامین بدرقه شد. نزدیك روستا بودیم كه دیدیم، در ورودی روستا سیل عظیم مردم با دستجات سینه زنی و زنجیر زنی و نوحه خوانی منتظرند كه بهار علی را در آغوش خود بگیرند، خدایا چه محشری بود، گویی قیامتی بپا خواسته، همه یكی شده بودند، دوست ، آشنا، غریبه، كوچك و بزرگ و مردم روستاهای اطراف  همه هم بودند.

همه بر سر  و سینه می زدند و ناله می كردند با شعار

این گل پرپر از کجا آمده          از سفر کربلا آمده

این گل پرپر به کجا می رود      سوی حسین به کربلا می رود

از شهریار استقبال می كردند، او را روی سر و شانه و دستهایشان گرفته بودند و همه غرق در اشك و ماتم و عزا بودند.

دیگر تنها شهریار من نبود، شهریار همه بود، بهارِ علی بود.

به گلستان شهدای روستا بردند و در دامان دیگر شهدای روستا جا دادند، گویا شهداء هم به پیشوازشان آمده بودند. او را در آغوش گرفتند و دیگر به كسی تحویل ندادند و در جوار هم آرمیدند.

اینك اینجا محل زیارتگاه عاشقان  و میعادگاه مومنان شده است.

طبق وصیت شهید از میهمانان پذیرایی و تشكر شد و بعد از مراسم عزاداری و ختم شهید برادر بزرگ و دوستانش هم قسم شدند برای ادامه راه شهید بزرگوار عازم جبهه حق علیه باطل شدند تا جای پای شهدا را در جبهه ها پركنند.

روحش شاد
و راهش پر رهرو باد

و ما هم از خداوند شهداء خواستاریم كه ما نیز از رهروان راستین آنها قرار دهد.

نویسنده : ساعد شاد منامن    پائیز        1388     

طراحی پوسته منامن از :   ایران نقش

Copyright © 1997-
تمام حقوق سایت متعلق به منامن : سایت منامنwww.manaman.ir - زندگینامه شهید بهار علی غلامی می باشد